مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
428
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بدرون شده ، چهل پله از نردبان بالا رفتم . آواز انسانى را شنيدم كه تلاوت هميكرد . به سوى آن آواز برفتم تا بدر قصرى رسيدم و پردهاى از حرير كه شريطهاى زرين و آويزهاى لؤلؤ و مرجان و ياقوت داشت ، بر آنجا آويخته ديدم . نزديك پرده رفته ، پرده برداشتم و بقصر اندر شدم . گويا آن قصر ، گنجى از گنجهاى روى زمين بود . در آنجا دخترى ديدم كه مانند آفتاب ميدرخشيد و جامهء فاخر دربر داشته و با گوهرهاى نفيسه متحلى بود . و آن دخترك در حسن و جمال و قد بااعتدال بحور همىمانست و ساقى داشت سيمين و جعدى حلقه حلقه و عنبرين ، بدانسان كه شاعر گفته : هميشه پرشكنست آن دو زلف حلقهپذير * شكنشكن چو زره حلقهحلقه چون زنجير بمشك ماند اگر مهپرست باشد مشك * بقير ماند اگر گلنگار باشد قير عبد اللّه گفت : ايها الخليفه ، چون من آن دختر قمرمنظر ديدم ، شيفتهء جمال او گشته ، پيش رفته و ديدم كه بر سرير نشسته ، كلام مجيد ربانى را از برمىخواند و از لبان لعل ، در و گوهر همىفشاند و شمايل بديعش چنانست كه شاعر گفت : نقش كشميرى نمايد زشت پيش تير او * پيش بالاى تو باشد پست سرو كشمرى چون نغمات دلپذير او را در تلاوت قرآن شنيدم ، زبانم سست شد و سلام نيكو نتوانستم داد . عقل و هوشم از تن و جان بدر شد و چنان شدم كه شاعر گفته : چنان مست ديدار و حيران او * كه دنيا و دينم فراموش بود پس از آن دل قوى داشته ، او را سلام دادم . گفت : اى عبد اللّه بن فاضل ، عليك السلام . اهلا و سهلا و مرحبا . من به او گفتم : اى خاتون ، نام من از كجا